تبليغاتX
L O Z A . . .
L O Z A . . .
(لوزا=(دختر حضرت آدم(ع))
روز اول دانشگاه
سلام

روز اول دانشگاه رفتن ما مصادف بود با روز شنبه

ازدحام جمعیت

اتوبوس کمتر

خفقان و شلوغی

همه تو هم میلولیدند (شده بودیم تون انسانی)

این اتوبوس هم شده قسمتی از زندگی ما. خاطراتی داره که نگو!!!!!

     

حتی من هم نفس کم آوردم. تو این میون، یک ایستگاه بعد از جایی که من سوار شدم، دو تا خواهر دو قلو سوار اتوبوس شدند(دوقلوهای همسان) 

یه خورده نگاهشون کردم و تا اومدم رومو بکنم اون طرف ، که یهو صدای جیغی منو تکون داد. نگاهمو به سمت صدا برگردوندم که دیدم یکی از دو خواهر غش کرده و روی زمین اتوبوس رو پای یه خانمی ولو شد و خواهر دیگه در حالی که دستش توی دهان خواهر غش کرده(زیر فشار دندونها ناشی از بیماری صرع) بود ،جیغ و داد میکرد و میگفت: " مرجــــــــــــآن، مرجـــــــــــآن"

بهش گفتم: آخه عزیز من جیغ نزن، آروم باش. مگه دفعه اولشه اینجوری میشه؟؟.

از یکی از مسافران آب پیدا کردیم و ریخت روی صورتش. یهو خواهرش بلند شد و گفت: چی شده؟ من کجام؟ غش کرده بودم؟؟؟؟

اینجا بود که یکی از خانوما بلند شد و جاشو داد به این دختر خانوم.

همینجور که خواهر نگران داشت میگفت: چی شدی عزیزم؟ و ...؟  یهو خودش به همون وضعیت افتاد کف اتوبوس.

خدای من !!! دقیقا همون صحنه با صدای جیغ پی در پی "مژگــــــــــــــآن، مژگـــــــآن" بلند شد.

و با همون روش این خواهر هم به هوش اومد.

در حالی که همه نگران و شوکه شده بودیم، بهشون توصیه کردیم تو محیط های خفه و شلوغ نیاند و خودشون هم بنده های خدا ایستگاه بعدی پیاده شدند.

در حالی که داشتم خدا رو شکر میکردم دعا کردم که این بیماری هم براش راه حل و علاجی پیدا بشه، با قیافه ای به دانشگاه رسیدم که خوشی و ذوق رو از چهره ام گرفته بود.

از اون روز برای بعضی ها که این ماجرا رو تعریف میکنم در عین اینکه ناراحت میشن گاهی خنده اشون هم میگیره.

حالا تو بگو دوست عزیز: خندیدی یا ناراحت شدی؟؟؟؟؟

|+| نوشته شده توسط لوزا در سه شنبه 26 آبان1388 ساعت |

مختصر مفید از یک بزرگ
درختی که میوه ندارد، کسی به آن سنگ نمی زند
|+| نوشته شده توسط لوزا در سه شنبه 19 آبان1388 ساعت |